سایه هایی از متن
 
روزهای اول   حکایتهایی در کریستاله
  شب اول را راحت نمی خوابم، دلشوره دارم و تا سحر چند مرتبه بیدار می شوم!
 
    شام مرغ بود، ناهار هم کبابی تقریباً آتش دیده! غذا در مجموع بد نیست ولی سوخت نداریم! گرچه زیاد هم راه می رویم!!
         
یک وقت طلائی      
  رؤسای بهداری رفته بودند، عده ای هم که مانده بودند مشغول دیدن مسابقات کُشتی بودند. توی دفتر معاونت نشسته بودم که یکی از بچه های سرباز سرِ صحبت را باز کرد! ...