کیمیای ناشناخته

آقای
حیدر تهرانی
تالیف علی عابدنهاوندی متخلص به عابد
مشخصات نشر: تهران : سبحان ، ١٣٨۵

موضوع: تهرانی حیدر - سرگذشتنامه مجتهدان و علما - ایران - سرگذشتنامه
مشخصات ظاهری: ‏ ٣۶۵ ص
پایان مطالعه در پائیز 1391

مرحوم معجزه را دیده بودم. با مرحوم پدرم (حاج سیدمجتبی خردمند) مراوداتِ دوستانه ای داشت و برخی کتابهایش را هم به ایشان هدیه داده بود. فرد ساده و بی آلایشی بود، اما اینکه چه مقدار از تجلیل ها و سخنانِ پسرشان در این کتاب و بزرگترین عارف قرن خواندن ایشان به حقیقت نزدیک است خدا می داند!
... به هر حال تعریف از تدین و اهل دعا بودن و نیکویی های اخلاقی یک فرد اشکالی ندارد ولی قطب و پیر و عارف ساختن ستودنی نیست!
یک از تلخی هایی که هنوز و پس از سالها که این کتاب را خوانده ام در کامم هست اشاره ی مؤلف کتاب به جدایی پدر و مادرشان در زمان کودکی سه فرزندشان است. مادری که در آن زمان و با دست خالی و تنگی معاش به مراقبت از فرزندانش همت می کند و پدری که غم جدایی و دوری از بچه ها را بر دیگر غمهایش می گذارد! ... و عزلتِ هر دوی این پدر و مادر در زمان پیری و غمی که حتی در زوایای نگارش کتابی در باره ی زندگی پدری اهل دل، خود را آشکار می کند! حتی در خاطره ی تنها دختر این پدر که ... شیرین ترین خاطره ی خود مطرح می کند اشاره به زیارتی است که در دوران کودکی با هم داشته اند (ص227) و این آخرین سفرِ خانوادهِ معجزه در زمانِ با هم بودن است! ... بی خود نیست که روایت می گوید «طلاق، عرش خدا را می لرزاند!»
دو سال قبل (1395) که در منزل مرحوم اتحاد و به مناسبت ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها مجلس توسلی برای خانمها برقرار بود، ورودِ خانمی را متوجه شدم که در مسیری قرار گرفته بود که به جدایی دخترش منتهی می شد! به بهانه ای فضای سخن را به سمتی بردم که بتوانم با صراحتِ کامل او را و دیگرانی را که شاید در این فضا هستند متذکر به عواقب کارشان نمایم، حتی بعد یکی از شنوندگان نسبت به این تذکر مطلبی را گفت ...! ولی متأسفانه لااقل راجع به آن خانواده تلاشهایم به نتیجه نرسید!
آن مادر و دختر کردند آنچه کردند و شاید به تنها چیزی که نیندیشیدند عاقبتِ زندگی فرزندانشان بود! تلخی ای که هیچ وقت پاک نخواهد شد! ...
چند هفته قبل با فرزند این خانواده که با پدرش آشنا هستم گفتگو می کردم، او هم به بهانه ای و پاسخ به تستی فرافکن جملاتی شبیه همین خاطره ی خانم فاطمه عابدنهاوندی را گفت: ... آن زمانی که با هم بودیم و خانواده داشتیم ...!
گرچه کوشیدم نقش روان درمانگرانه ی خودم را حفظ کنم ولی دلم آتش گرفت ...